
عمر است و آدمی و آخری دارد و تَهی. رسیدن به «سی» سخت بود و رسیدنِ «پنجاه» سختتر. حالا هم پنجاهویک و دو، آخرش امیدیست به نیامدنیها انگار.
سالِ نود که به خانه ریختند و تجربه انفرادی هم به همه گرفتوگیرهای قبل و بعد اضافه شد، اتفاق غریبی بود خودش: این که روزِ بعد، فلان دیدار و بهمان قرار را داشته باشی و همهچیزِ زندگی عادی باشد، ولی حالا که ناگهان درِ سلول بسته شود، ببینی خودتی و خودت و خلأیی بزرگ و فاصلهای عظیم با جهانِ پیرامون. انگار که چال شده باشی بی تنفس و نور. گویی، خودِ مرگ.
وزیر ارشاد و وزیر اطلاعاتِ معجزه هزاره سوم، از جاسوس بودنِ ما گفتند؛ بعدِ یک سال و اندی هم، حکمِ رفع اتهاممان صادر شد و انگار، بهکلی، نه خانی آمده و نه خانی رفته است! در امالقرای جهان اسلام هم کسی چرایی نپرسید و نگفت «خرت به چند اصلا».
به وقتِ آزادی، همان شب وصیتنامهای نوشتم؛ نه برای تقسیمِ اموالِ ناموجود، که برای توضیحِ کاربریِ امعا و احشای جسدِ مرحوم مثلا، یا نارضایتیِ خدابیامرز به حضورِ آخوند و مداح در مراسمِ احتمالی در این روزگارِ دینِ دنیایی.
هر از گاهی هم این وصیتنامه بهروز میشود. احتمالِ هر تکراری همیشه هست به هر حال! حرفِ خودِ مرگ نیست البته در این روزها؛ زندهام متاسفانه هنوز!
📷
با یادِ کیارستمیِ عزیز که آمدن و رفتنش در تیرماه بود؛ این که در دستِ بنده است، آلبالویی بیش نیست و طعمِ گیلاس ندارد که ندارد!
ناصر صفاریان
هجده/ تیر/ چهارصدوپنج