نگاهي به « يك بوس كوچولو »
|
مرگ سوم
ناصر صفاريان
پرندههاي سياه، پارچة سياه، لبي كه بوسهاش مرگ است. همه چيز با مرگ آغاز ميشود و «يك بوس كوچولو» در حدفاصل اين نشانهها و مرگي كه در پايان رقم ميخورد قرار ميگيرد. سومين فيلم پياپي بهمن فرمانآرا، باز هم دربارة بودن و نبودن و چهگونه بودن است. با اين تفاوت كه اين بار چهگونه نبودن و چهگونه مردن وجه پررنگتري دارد و مسألة اصلي فيلمساز است. شكل روايت، شبيه دو فيلم قبلي است. الگوي سفر را اينجا هم ميبينيم. آشكارتر و بيرونيتر از آن دو فيلم. اگر در «بوي كافور، عطر ياس» و «خانهاي روي آب»، الگوي سفر تنها بر ساختار اپيزوديك و سفر دروني بنا شده بود، اينجا با شكل عيني سفر روبهروييم و شخصيتهاي داستان در بطن يك سفر فيزيكي قرار ميگيرند تا مسافتي را هم طي كنند و از اين سو به آن سو بروند. و در دل اين سفر عينيست كه سفر ذهني هم شكل ميگيرد و تغيير آدم داستان رقم ميخورد. الگوي ساختاري، شبيه سينماي هنري اروپاست و الگوي محتوايي، فيلمهاي سيروسلوكگونهاي كه نمونهاش را در سينماي ايران اين سالها بارها ديدهايم. اما فيلم، با پرحرفي و تكيه بر ديالوگ، هم از آن شباهت با سينماي اروپا فاصله ميگيرد و هم شخصيتها و روابط شان را طوري سروشكل ميدهد كه از جنس سينماي عرفاني ايران ــ به آن شكلي كه عادت داده شدهايم ــ نباشد. بار عمدة روايت و پيشبرد ماجرا بر دوش ديالوگهاست. از گذشتة دو شخصيت اصلي چيزي نميدانيم. نه دربارة خودشان و نه دربارة ارتباط با خانواده كه در فيلم مورد تأكيد قرار ميگيرد. همه چيز كلي است و حتي قضاوت فيلمساز كه به طرف آن هدايت ميشويم تا با يكي همدلي كنيم و يكي را محكوم، خودش را در ديالوگها نشان ميدهد: گفتوگوي سعدي با شبلي، سعدي با دخترش، سعدي با همسرش، سعدي با افسر پاسگاه و... حجم اين گفتوگوها در نيمة اول فيلم، آنقدر زياد است كه آشكارا با اثري دوپاره روبهروييم. نهتنها از نظر سير روايت، كه از نظر ضرباهنگ. در نيمة نخست، فرمانآرا دو شخصيت اصلياش را روبهروي هم مينشاند تا از دل حرفها به تضارب آرا پي ببريم و بفهميم يكي در ايران مانده و مردميست و آن ديگري از ايران رفته و بيشتر سرگرم دنياي خودش. اما اين گفتوگوي خشك دونفره، تنها تعدادي اشاره دارد به زندگي سخت نويسندگاني از جنس شبلي كه ماندهاند و با سختيها ساختهاند. انگار كل اين حرفها گفته ميشود براي اشاره به آن چند جمله. با اين وجود، نيمة اول فيلم پراكندگي و به تبع آن، آشفتگي نيمة دوم را ندارد و منسجمتر است. چيزي كه در ابتدا داستان را پيش ميبرد، يك جور ماجراي دروني است كه با ديالوگهاي «معنيدار» و گاهي متكي به طنز، مقدمة داستان را ميسازد و پيشزمينة نيمة دوم را فراهم ميكند. نيمة دوم، دقيقاً برعكس نيمة نخست، بر حركت و ماجراي بيروني بنا شده، اما اين به معني حذف حرفها و دوري از اتكا به ديالوگ نيست. ادگار آلنپو در جايي نوشته است: «در يك كتاب آلماني اين سخن خوش آمده بود كه: 'اين كتاب، خود خوانده شدنش را دريغ ميدارد!' رازهايي هستند كه خود گشوده شدنشان را روا نميدارند.»* و حالا نقطة مقابل آن، «يك بوس كوچولو» است. بهمن فرمانآرا بيش از هر چيز داستانش را بر نشانهگذاري و نشانهشناسي بنا كرده تا هر كس، نشاني از فلان باشد و هر چيز، نشاني از بهمان. او دو نويسنده را به عنوان آدمهاي قصهاش برگزيده، كه هريك نشانههايي از نويسندهاي واقعي را بر خود دارد. شبلي يادآور هوشنگ گلشيري است و سعدي يادآور ابراهيم گلستان. از كليت فيلم به نويسنده بودن آنها نميرسيم و وجه روشنفكريشان را پررنگ نميبينيم. اين دو نفر را نه همواره به عنوان آدمي عادي در روزمرگي زندگي، كه به عنوان نمايندگاني از يك جريان مهم ادبي/ روشنفكري ميبينيم، اما در حرفهايشان رنگ و بويي از آن نيست و بهراحتي ميتوانيم تصور كنيم اين دو ــ مثلاً ــ كارمندان بازنشستهاي هستند درگير دغدغة فرارسيدن مرگ و كارهاي ناتمام زندگي. اگر از تطابق شبلي و گلشيري ــ با اغماض ــ صرفنظر كنيم و گوركنهاي داستان شبلي را آنقدر متفاوت از قهرمانهاي گلشيري بدانيم كه او را تركيبي از چند نويسندة مانده در ايران تصور كنيم، نشانههاي انتساب سعدي به ابراهيم گلستان آنقدر پررنگ است كه جايي براي انكار باقي نميماند. با اين همه، سعدي همة ويژگيهاي گلستان را در خود ندارد.ابراهيم گلستاني كه در اين سالها از طريق نامههايش شناختهايم، وجه بارزش تندي لحن و گفتار است و پرخاشگري. اما اين مهمترين وجه شناساننده را در فيلم نميبينيم. و اين در حاليست كه در انتهاي همين فيلم كه با پرخاش و تندي او كاري ندارد، همسرش ميگويد در تمام اين سالها هر كس هر كاري كرده، به او فحش داده است. تناقض مهم ديگر، كل ماجراي پشيماني آخر فيلم و آن صحنة بيهودة گريه براي اسبيست كه در ميدان نقشجهان اصفهان شلاق ميخورد و ــ ظاهراً، اگر اشتباه نكنم ــ از ماجرايي منتسب به نيچه گرفته شده است. در اين ميان بايد از بازي خوب كيانيان ياد كرد كه تفرعن سعدي را خوب از كار درآورده و طوري به شخصيت جان داده كه هم تفرعن دارد و هم رگههايي از مهرباني. در واقع در دل فيلمي كه ما را به سوي محكوم كردن سعدي سوق ميدهد، اين حضور توانسته ماجرا را تعديل كند. هرچند كه يك چيز را نميفهمم: در رفتار و گفتار سعدي ــ بهويژه در حرفهاي ابتداي فيلم ــ اجبار پنهاني در سفر چنددههاي او ميتوان سراغ گرفت. انگار بهزور به اين سفر فرستاده شده باشد نه از سر انتخاب. اين خودش تناقض ديگريست در فيلمي كه خارجنشيني سعدي ــ و اصولاً خارجنشيني ــ را محكوم ميكند. در اين جا مرگ براي هر دو رهايي است. سعدي آلزايمر دارد و ترس از فراموشي و فراموش شدن (كه وجه عيني آن را در پاسارگاد ميبيند و ميبينيم) ، و شبلي هم سرطان دارد و درد ميكشد. پس سفري كه هر دو عازمش ميشوند و در ظاهر رفتن به محل دفن پسر سعديست و در باطن، سفر به سوي مرگ، سفر به رهاييست. از خط سير غيرجغرافيايي و چرخيدن در نواحي مختلف ايران گرفته تا تأكيد افسر پاسگاه بر مسير عجيب و غيرطبيعي آنها، نشانههاي سفر ذهني آنهاست، كه در بخشي از آن، شخصيتهاي داستان شبلي هم همراهيشان ميكنند. شخصيتهايي كه حضورشان مانند حضور خود شبلي و سعدي، برآمده از نشانههاي غيرعميق است. اين به هم آميختن خيال و واقع، براي اشاره به گوركنها ست كه خودشان هميشه ته گورند، اما بيتوجه، درست مثل سعدي. ولي شبلي كه نويسندة آن داستان و خالق اين شخصيتهاست، مرگآگاه است كه از اين موضوعها سخن ميگويد و خودكشياش هم از سر همين آگاهيست. مردن و زنده شدن قناري و فرشتة مرگي كه شكر ميخواهد و دانشجوياني كه خودكار ندارند و... نشانههاي اينچنيني در فيلمي از بهمن فرمانآرا تعجبآور است. و تعجبآورتر، كليت حضور مخلوقات ذهني شبلي است در دل فيلم. سعدي كه آن كتاب را نخوانده اين آدمها را چرا و چهگونه ميبيند؟ و مخلوقات ذهني شبلي در فيلمي كه قهرمان اصلياش عملاً سعدي است چه ميكنند؟ و چرا اصلاً قصة شبلي با مرگش پايان نميگيرد و بعد از نبودن او هم بودن آدمهاي قصهاش ادامه مييابد؟ اين را هم بايد بگذاريم به حساب ماندگاري آثار نويسندهاي كه چون در ايران مانده و نرفته، آدم خوبيست؟ «يك بوس كوچولو»، نشأت گرفته از نگرانيهاي فيلمسازيست كه از شكاف ميان روشنفكران و نسل جوان ميگويد و گريز از هويت را هشدار ميدهد و حسرت اعتبار گذشتة سرزمينش را دارد و دلنگران آيندة هويت مردمان كشورش است. اين، در وانفساي فيلمسازي بسازوبفروش سينماي امروز ما ــ به خودي خود ــ باارزش است. اما براي ما كه اين دلمشغولي و اين نگراني را در «بوي كافور، عطر ياس » و بهويژه در «خانهاي روي آب» ديده بوديم، «يك بوس كوچولو» خيلي به چشم نميآيد. كاش روايت سوم فرمانآرا از مرگ و دلنگراني هويت ، پايينتر از آن دوتاي ديگر نميايستاد. “
* ادگار آلنپو ــ مرد شلوغي ــ مجموعة «هراس» ــ ترجمة زهرا و سعيد فروزان سپهر
ماهنامه فيلم - اسفند 1384
|