كسي كه عاشق بوده است...
|
ناصر صفاريان
چند سال گذشته بود و هنوز فراموش كه هيچ ، كم رنگ هم نشده بود.هنوز مثل همان روزهاي اول بود.انتظار تماس.اضطراب ديدار.هنوز وقتي مي آمد زندگي مي آورد و وقتي مي رفت همه چيز را با خودش مي برد.شور و شوق و ...همه و همه. تن داده بود.به شرايط. به همه چيز. به سالي يكي دو ديدار يك ساعته.سالي دو ساعت فقط. سالي دو ساعت براي ديدن مهم ترين آدم تمام روزها. و چند تماس چند دقيقه اي . همين. او اين گونه راحت بود.راحتي او هم مهم تر از همه چيز. امسال هم مثل هميشه تولدش را تبريك گفته بود. از صبح فقط منتظر تماس او بود.فقط او. بالاخره زنگ زد.ساعت يازده شب.آخرين زمان ممكن. كه هم ادب رعايت شده باشد و هم اين كه بداند آن قدر ها هم مهم نيست وبه هرحال در اولويت نيست. خيلي نيازي نبود به رخ كشيده شود.خيلي وقت بود اين را مي دانست. حتي قبل ازآن كه بشود «آقاي [...]» . يك جور چرخ پنجم. اگر فلاني نبود و بهماني نيامد و آن يكي كار داشت و اين يكي سرش جاي ديگري گرم بود ، حالا شايد بتوان به «آقاي [...]» فكر كرد. شايد البته. ... زده بود به سرش يك بار ديگر امتحان كند.گوشي موبايلش را برداشت تا اس.ام.اس. بزند.
- خانوم خانوما چهار سال از شروع آشنايي مون مي گذره. حالا به اندازه چهار سال بزرگ تر شدي و عاقل تر. يه سوال. يه خواهش. يه درخواست. خانوم خوشگله افتخار مي دن با من دوست بشن ؟
- واي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جدي چهار سال شد؟!
- آره نازنين.چهار سال گذشت.جواب ما رو ندادي عزيز.
- مگه ما الان دوست نيستيم؟ شما هميشه يكي از بهترين دوستاي من بوديد «آقاي [...]». ولي اگه منظورتون دوستي غير معموليه ، اصلا چيز خوبي نيست ! هيچ چيزي غير معموليش خوب نيست!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- ممنون .جواب رو از اول مي دونستم.ولي احتياج داشتم به پرسيدنش.
راست مي گفت. ولي كاش صريح تر و البته صادقانه تر. دوستي غير معمولي ، اصلا چيز خوبي نيست . ولي فقط در مورد «آقاي [...]». يادش نبود اين شعر دلنشين گوينده اش كيست ، ولي كاش او هم اين را مي دانست . «كسي كه عاشق بوده است ، دوست داشتن را هرگز دوست نمي دارد.»
تكه اي از يك - به ظاهر - داستان 26 آبان 1385 ساعتي از جمعه اي كه مي توانست خوب باشد و نيست
|