از ناصر صفاريان متنفرم!



از ناصر صفاريان متنفرم!

چقدر بده درست در آستانه رسيدن به يه لذت مقدس بالا بياری! پسره اين رو گفت و دويد دنبال دستمال. بيچاره دختره٬ کم‌کم دل اونم داشت به هم می‌پيچيد.هيچ‌وقت فکر نمی‌کرد که درست لحظه نزديک شدن به يه لذت مقدس يه نفر روش بالا بياره٬اون هم فقط به خاطر «يه» قوطی آبجو ناقابل. راستش حالا که قلبش آرومتر می‌زد داشت به اين نتيجه می‌رسيد که همچين چيز مقدسی هم در کار نبوده!به اينا اگه وراجيهای پسره رو بشه اضافه کرد که سعی داشت کاملا موازی قضايا حرکت کنه تا مبادا دختره حس روحانيش رو فراموش کنه٬ لحظه کاملا غير‌مقدسی در حال تمام شدن بود! پسره اين‌قدر داغ بود که نمی‌خواست بگذاره دختره بره خودش رو بشوره٬اما دختره بهداشتی‌تر از اين حرفا بود که اجازه بده بدون شستشو اتفاق مجددی بيفته.حالا بعد از حموم کی مرده٬ کی زنده؟!

پسره ديگه حال و حوصله نداشت.اينه که ديگه پا‌پی قضيه نشد.راستش هنوز معده‌اش منقبض می‌شد .تصورش خيلی وحشتناکه.هيچ‌چيزی بدتر از انقباض معده خالی نيست.پسره اين‌رو گفت و پا شد . دختره همين‌طور که چوب‌شور می‌خورد سری تکون دادوگفت:آره!حتی از تبديل شدن يه بالرين به يه شترمرغ.اون هم درست روی سن (۱) . پسره يه لحظه پيش خودش فکر کرد که کاش يه بار درست و حسابی اصول روانکاوی رو خونده بود.اين‌طوری حتما می‌فهميد که شتر‌مرغ و نرسيدن به ارگاسم چه ارتباطی باهم دارن!دختره هنوز داشت صدای جويدن چوب‌شور از خودش در‌می‌آورد.هميشه اين‌جوری بود٬آخرش هم عذاب ‌وجدان می‌گرفت که چرا زياد خورده! پسره اومد بالا سر دختره! پرسيد دوست داری چی کار کنی؟دختره يه لحظه فکر کرد و گفت:دوست دارم باهات عشق‌بازی کنم و درست يه لحظه خاص که چشات داره برق می‌زنه هرچی تو معده‌ام دارم برگردونم روت!

(۱) اين جمله از جناب سروش وام گرفته شده - مولف!!!!!!!!!

موخره؛الان حوصله ندارم توضيح بدم چرا از ناصر صفاريان متنفرم!

بعدالتحرير:ببينم؟! همه حتما بايد اصول قصه نويسی رو رعايت کنن؟!

¤ نوشته شده در ساعت 21:4 توسط نیک آیین



وبلاگ Hot Chocolate - دوشنبه، 31 شهريور، 1382